تبليغاتX
خاطرات

سلام امید وارم خوب باشید...

سلام به همگی

بعد از مدتی طولانی اومدم تا ایام ماه محرم رو از ته دل  به همگی شما تسلیت عرض کنم.

 

!! نوشته شده توسط مهری | 19:35 | چهارشنبه یازدهم دی 1387 •

عید سعید فطر بر همه ی مسلمانان مبارک باد...

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

!! نوشته شده توسط مهری | 2:0 | پنجشنبه یازدهم مهر 1387 •

پا شكسته...

در مقطع راهنمايي مشغول تحصيل بودم يه روز وقتي با دوستانم داشتم از مدرسه به خونه مي رفتم يه ماشين به من زد و پام شكست .راننده ي ماشين خانم معلم كلاس سوم دبستانم بود مرا به همراه مادرم به بيمارستان برد.

پامو گچ گرفتن و مجبور بودم با عصا به مدرسه برم در تمام اين مدت معلمم كنارم بودتا اينكه خوب خوب شدم .

جالبه بدونين اين مكافات كه به سر من اومد همش به خاطر اين بود كه اداي دوست همكلاسيمو كه اونم قبل از من پاش شكسته بود و با عصا به مدرسه مييومد تو خونه در مي ياوردم.

جالب تر از همه ي اين ها اينه كه داييم و خانوادش كه در تهرون زندگي ميكردن بيشتر وقت ها تلفني احوال منو ميپرسيدن و من با دختر داييام تلفني حرف ميزدم.

معمولا اخر تلفن از هم ديگه ميپرسيديم كار نداري ؟

دختر داييه منم همين سوالو از من پرسيد.چون تلفن راه دور بود و من هم از پا شكستگيم غصه دار بودم فكر كردم ميگه پا نداري ! منم مي گفتم: چرا پا دارم  !دختر داييمم طفلكي منتظر ميشده من كارمو بگم

!! نوشته شده توسط مهری | 15:5 | دوشنبه یکم مهر 1387 •

هما ي رحمت...

علي (ع) زندگيش شامل ذخاير بيكراني از حقايق معنوي و عرفاني است و شادروان استاد شهريار چه زيبا گفته است:

دل اگر خدا شناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم من به خدا قسم خدا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملك لا فتي  را

!! نوشته شده توسط مهری | 14:42 | دوشنبه یکم مهر 1387 •

ماه مبارک رمضان مبارک...

 

!! نوشته شده توسط مهری | 21:15 | سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 •

در بلندی های پرواز...

در بلندي هاي پرواز

 

زمان در خواب و دريا قصه پرداز

خيالم در بلندي هاي پرواز

ز تلخي هاي پايان،مي رسيدم

به شيرينه شگفتي هاي اغاز

 

 

فريدون مشيري(كتاب مرواريد مهر)

 

!! نوشته شده توسط مهری | 15:42 | جمعه پانزدهم شهریور 1387 •

بی نظیر ترین کادو...

پدرم هميشه به مناسبت روز مادر يك كادو مي خريد و از طرف خودش و همه ي ما تقديم مي كرد ولي من خيلي دوست داشتم خودم يك كادو با دست خودم بدم براي همين رفتم توي انباري خونمون كه پر از حلب هاي روغن، كيسه هاي برنج و خوار و بار، ترشيجات و مرباجات و...بود.

اطراف انباري رو خوب نگاه كردم وفكري به خا طرم رسيد.

روز مادر وقتي شب شد و پدرم  كادو را به مادرم تقديم كرد من هم حلب روغن 5 كيلويي را كه با كمك خواهر بزرگترم كادو كرده بودم  به مادرم دادم .

!! نوشته شده توسط مهری | 15:36 | جمعه پانزدهم شهریور 1387 •

واقعا كه...

 خوش بحالت كه اينجور عميق به خواب رفتي

!! نوشته شده توسط مهری | 21:17 | پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 •

مادر و پدر...

کسی که در غم واندوه وپریشانی

به درد های دلم میرسید َمادر بود

گهی خشونت و تندی گهی عطوفت ومهر

نشان ومظهربیم و امیدمادربود

 

 

غرض کسی که ز دنیا وارزو هایش

برای خاطرمن دل بریدپدربود 

زدست دشمن هستی دراین سیه بازار

کسی که جان مرامی خرید پدربود

!! نوشته شده توسط مهری | 14:26 | دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 •

آخ دماغم...

همونطور كه توي خاطره ي قبلي نوشته بودم مامان جونم به هيج وجه من الوجوهي اجازه نمي داد تنهايي به خونه ي كسي برم ولي براي اولين بار دقيق نميدونم كلاس  پنجم بودم يا اول راهنمايي كه يكي از همكلاسي هاي خيلي صميمي ام كه اسمش گيتا بود با اصرار زياد بالا خره مامانمو راضي كرد تا منو خونشون ببره.

...رفتم خونشون. يه استخر توي حياتشون داشتن ويه تاب خانوادگي هم كنار استخر. اول اون سوار تاب شد و من تابش دادم .بعد نوبت من شد من سوار تاب شدم اونم منو تاب داد اونم چه تاب دادني !!!!

آنقدر مرا تند تند تاب ميداد كه من وحشت كردم و جيغ ميزدم .ولي اون فكر ميكرد من به شوخي جيغ مي زنم و هي تند تر تاب ميداد وناگهان از روي تاب پرت شدم و دماغم به لبه ی استخر كه سنگي بود خورد و شكست و به خون ريزي افتاد و...

 البته چون ترسيده بودم نميخواستم به بازي ادامه بدم براي همين پاهام و روي زمين مي كشيدم تا تاپ بايستد واين تصميم اشتباه من باعث شد اوضاع بدتر بشه .

اگر خواهـان شركت در بازي زندگي هستيد و مي خواهيد برنده شويد ،مي بايست با بالاترين توان به بازي بپردازيد.

ب ی ت ا ب  ت و ا م . .

 

!! نوشته شده توسط مهری | 14:6 | دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 •

يواشكي..

خانواده ام اجازه نميدادند با بچه هاي همسايه توي كوچه بازي كنم يا حتي به خانه ي ان ها بروم  ولي برعكس من دختر همسايه اي داشتيم كه او هميشه در كوچه بازي مي كرد ما خيلي به هم علاقه داشتيم به طوري كه او بيشتر وقت ها به خانه ي ما مي امد و با هم بازي مي كرديم يك روز وقتي كه مي خواست به خانه يشان برود به من گفت امروز بعد ظهر كه معمولا خانواده ي شما مي خوابند تو نخواب و من مي ايم و من مي ايم با سنگ به تير چراغ برق كوچه كه اهنيست ميزنم وقتي صدا را شنيدي يواشكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي بيا توي كوچه تا با هم بازي كنيم .

من هم بعد از ظهر خودم را به خواب زدم و وقتي همه خوابيدند با شنيدن ضربه هاي دختر همسايه به تير چراغ برق يواشكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي به كوچه رفتم هنوز چند ثانيــــــــــــــــــــــــــه اي از خوشحالي من و دختر همسايه مان نگذشته بود كه ديدم مادرم ميان در كوچه ايستاده و مرا صدا مي زند .

 

!! نوشته شده توسط مهری | 15:36 | جمعه هجدهم مرداد 1387 •

خاطرات کودکی...

چون در نیمه ی دوم به دنیا امدم باید یک سال دیر تر از هم سن و سالانم به مدرسه می رفتم ولی چون علاقه ی شدیدی به مدرسه داشتم مادرم مرا به مدرسه برد وگفت اگر امکان دارد مرا ثبت نام کنند مدیر مدرسه گفت ثبت نام میکنیم به دو شرط ۱ـ هوشم باید تست شود ۲ـ مادرم هم چون فقط سواد قرانی داشت باید در کلاس اکابر (همون نهضت سواد اموزی الان) شرکت کند مادرم هم شرکت کرد ومن هم به ارزویم رسیدم و زود تر از موعد به کلاس اول رفتم ولی قد وبالام خیلی کوچولو موچولو و ریزه میزه بود.

 یادم هست روز اول معلم از من پرسید چند سالته دختر گلم ؟منم گفتم :

۳ سالمه

!! نوشته شده توسط مهری | 15:25 | پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 •